تبليغاتX
ستاره ای در روشنایی روز









ترا می خواهم و دانم كه هرگز

 

به كام دل در آغوشت نگيرم

توئی آن آسمان صاف و روشن

من اين كنج قفس، مرغی اسيرم

ز پشت ميله های سرد و تيره

نگاه حسرتم حيران برويت

در اين فكرم كه دستی پيش آيد

و من ناگه گشايم پر بسويت

در اين فكرم كه در يك لحظه غفلت

از اين زندان خامش پر بگيرم

به چشم مرد زندانبان بخندم

كنارت زندگی از سر بگيرم

در اين فكرم من و دانم كه هرگز

مرا يارای رفتن زين قفس نيست

اگر هم مرد زندانبان بخواهد

دگر از بهر پروازم نفس نيست

ز پشت ميله ها، هر صبح روشن

نگاه كودكی خندد برويم

چو من سر می كنم آواز شادی

لبش با بوسه می آيد بسويم

اگر ای آسمان خواهم كه يكروز

از اين زندان خامش پر بگيرم

به چشم كودك گريان چه گويم

ز من بگذر، كه من مرغی اسيرم

من آن شمعم كه با سوز دل خويش

فروزان می كنم ويرانه ای را

اگر خواهم كه خاموشی گزينم

پريشان می كنم كاشانه ای را


 

 

می نویسم که باور کنی تنهام :

 

من امشب در پس افکار  خود تا صبح بیدارم 

 

که شاید پرده بردارد ز روی خویش دلدارم

 

گهی اندر خم  گیسوی آن طناز در بندم

 

گهی  در وادی عشق رخ محبوب بر دارم

 

 گهی چون باد سرگشته گهی چون شمع سوزانم

 

گهی چون رعد نالان و گهی چون ابر می بارم

 

طبیبی نیست تا یکدم شفا بخشد دل خونم

 

که دردم غیر از این است و تبی بس شعله ور دارم

 

 نگار خوبروی من مسیحائیست روح افزا

 

ولی افسوس از هجرش  من بیچاره بیمارم

 

عزیزان ماهتاب من تماشائیست رخسارش

 

ولی حال مرا بنگر تماشائیست رخسارم

 

دلم بشکست و جان بگرفت و بس غارتگریها کرد

 

در این آواره آبادی خراب و مست و آوارم

 

در این آشفتگی یارا مرا راهی به جائی نیست

 

دلم آغشته با درد و پریشان است افکارم

 

چه شعر ی دردناک است این که هر مصراع آشفته  است

 

چه احساسی غریب اما  برایش  واژه کم دارم

 

دلا بگذار بنویسم که اهل درد می دانند

 

من از بیگانگی هر شب جبین بر خاک بگذارم

 

چه سود گر بگویمت که شام تا سحر نخفته ام ؛

 

و یا اگر دمی به خواب رفته ام تو را به خواب دیده ام .

 

چه سود گر بگویمت که بی تو با خیال تو به می پناه برده ام

 

و نقش آن دو چشم قصه گو به جام پر شراب دیده ام .

 

چه سود گر بگویمت که دوریت چو شعله های تند تب ،

 

به جسم من وجود من شراره های درد می زند ؛

 

و من درون آن زبانه ها بنای این دل رمیده را ز بن خراب دیده ام .

 

چه سود گر بگویمت که بی تو چیستم و کیستم ؛

 

که بحر پر خروش من توئی و ساحل صبور و پر فغان منم ،

 

و من درون موجهای سرکشت ؛

 

 تمام هستی و وجود خویش را درون یک حباب دیده ام .

 

چه سود گر بگویمت که من زدوری تو

 

هر نفس چو شمع آب میشوم 

 

و اشکهای گرم من به دامن شب سیاه میچکد

 

و من میان قطره های

 

چون بلور آن محبت ترا

 

چو نقش سرد آرزو به روی آب دیده ام.

 

چه سود گر بگویمت ترا بخواب دیده ام ،

 

و یا که نقش روی تو به جام پر شراب دیده ام ؛

 

تو یک خیال دور بیش نیستی

 

 و دست من به دامنت نمی رسد ؛

 

تو غافلی و من تمام می شوم ؛

 

و دیدگان پر ز راز من هزار بار گفته با دلم

 

: که من سراب دیده ام ...

 

بس که جفا زخار و گل دید دل رمیده ام

 

همچو نسیم از این چمن پای برون کشیده ام

 

شمع طرب زبخت ما آتش خانه سوز شد

 

گشت بلای جان من عشق به جان خریده ام

 

حاصل دور زندگی صحبت آشنا بود

 

تا تو ز من بریده ای من زجهان بریده ام

 

تا به کنار من بودی بود به جا قرار دل

 

رفتی و رفت راحت از خاطر آرمیده ام

 

چون به بهار سر کند لاله زخاک من برون

 

ای گل تازه یاد کن از دل داغدیده ام

 

تا تو مراد من دهی کشته مرا فراق تو

 

تا تو به داد من رسی من به خدا رسیده ام



نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386 ساعت 22:26 توسط امید
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لينک ثابت


بنام تو....

 

بنام تو....

 

امروز با تو سخن خواهم گفت امه نوعي ديگر. زيرا امروز همه چيز نوع ديگراست حتي تو.اينگونه نگاهم نكن.راست مي گويم تو نيزنوع ديگر شده اي نه چون همشيه.....

امروزحتي چشمهاي زيبايت نيز نوع ديگري به من مي نگرد.....پر غروراما زيبا.

چقدر در نگاهت حرف نهفته هست...مرا كه مي شناسي حاجتم به سخن نيست...

ازنگاه معنادارت مي فهمم انچه را كه در دل داري....پس اينگونه با من سخن نگو.

حتي لحن شيزين كلامت هم نيز نوع ديگريست....

كاش همان حرف زدنهاي عادي مرا دوست داشتي.اما انگار نه.خوشت نيامد...

پس با خود گفتم با زبان شعر بگويم ....اما گويي فايده نداشت و ندارد...

دل تو سخت پسند است...تو بگو چگونه بگويم؟؟؟؟

مي خواهي حرفهايم را برايت نقاشي كنم؟؟؟....نه...قلم كه توان ترسيم ندارد...

مي خواهي حرفهايم رابر روي سنگ حك كنم؟؟؟...سنگ كه ياراي مقاومت ندارد..

مي خواهي حرفهايم را به باد بسپرم تا به دستت برسد؟؟؟....نه....اگر نا محرمي شنيد چه؟؟؟.....

مي خواهي حرفهايم را فرياد كنم تا گوش فلك كر شود؟؟؟.........

پس چگونه بگويم؟؟؟...به خدا ديگر طاقتم طاق گشته و توانم از دست رفته.....

ديگر نمي دانم چه بگويم جز اينكه تورا مي خواهم ....

                                                             و

                                                                       دوستت دارم...


من نشانی از تو ندارم،

اما نشانی ام را برای تو می نویسم:

در عصرهای انتظار،به حوالی بی کسی قدم بگذار!

خیابان غربت را پیدا کن و

وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو!

کلبه ی غریبی ام را پیدا کن ،

کنار بید مجنون خزان زده

و کنار مرداب آرزوهای رنگی ام!

در کلبه را باز کن

و به سراغ بغض خیس پنجره برو!

حریر غمش را کنار بزن!

مرا خواهی دید با بغضی کویری

که غرق عصاره ی انتظار

پشت دیوار دردهایم نشسته ام



نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386 ساعت 21:56 توسط امید
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لينک ثابت


 

بنام تو...

   

    اي شكوفه ي بهاري تو را با من پاييزي چه كار؟....

تو انگاه كه شميم عطر شكوفه هاي بهار نارنج و ياسهاي كوچك باغچه به مشام منتظران و چشم به راهان نو رسيده رسيد...متولد شدي و بر ديده ي فروردين منت گذاشتي و...........

من چه؟؟؟؟........

در ميان خزان وپاييز و برگ ريزان سرو قامتان و در ميان رگبارهاي شبهاي باران زده ي پاييز....چشم به اين جهان گشودم.....

غافل از ان عاقبت شومي كه پاييزبرايم رقم زده بود. من قصد نفي پاييز و باران را ندارم زيرا كه پاييز فصل عشاق است و شبهاي پاييزپناهگاه و معبر قدمهاي خسته ي عاشق..........

پاييز حسب حال عاشق است و برگ ريزان نمادي از گذار لحظه ها و باران انيس تنهايي و خلوت او...........

اما مي خواهم بگويم تو بهاري هستي و من از جنس پاييزم..........

بهار فصل امدن است و پاييز فصل رفتن......نه تضادي نيست..............

هر چه هست تفاهم است و اشتراك...........

زيرا اگر پاييز نبود بهاري معنا نمي يافت و اگر بهار نبود............

زبانم را دندان گرفتم تا از نبود بهار نگويم..زيرا اگر بهار نبود پس تو كي

مي امدي و من بي تو..........

اشتباه گفتم...اگر تو نبودي مني هم نبود كه بخواهد بي تو باشد.........

من وجودم عاريتي است از وجود تو..........پس..

به حق خودت كه والاتريني برگرد.........

همچون بهار كه روزي مي رود و روزي باز مي گردد..

ومن....

              چشم  به انتظارامدنت دوخته ام عزيز دل....

 

عشق يعني دلبري دلدادگي    

                                             عشق يعني غربت و وا ماندگي

 



نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386 ساعت 12:44 توسط امید
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لينک ثابت


 

باور کن دوستت دارم ای تنها بهانه برای زنده بودنم

ای امید و آرزوی من! دنیای من ! دوستت دارم

ای تو به زلالی یک گل سرخ به پاکی یک چشمه ی زلال به لطافت باران بهار دوستت دارم

ای تو فصل بهارم همیشه یارم همدم این دله پاره پاره ام دوستت دارم

ای تو ارامش وجودم همه بود و نبودم هستی و تار پودم دوستت دارم

ای تو طلوع زندگیم ناجی لبه تشنه ا م دوستت دارم

ای تو عشق زندگیم همیشگی ام ماندنی ام دوستت دارم......... دوستت دارم

 

 



نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 ساعت 12:57 توسط امید
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لينک ثابت


 

باز هم بنام تو...

 

سلامي به زيبايي چشمانت و گرمي نگاهت و شيريني كلامت...

اري...باز هم منم....همان ديوانه ي هميشگي تو و چون هميشه ساده و كوتاه و مختصر....

دست نگهدار...كوتاه مي گويم....

عذرم را بپذير كه سر نازنينت را با شعرها و پريشان گوييهاي خويش به درد مي اورم و وقت با ارزشت را مي گيرم....

اما بدان همه اينها تنها و فقط به خاطر تو بود...

وبه اميد انكه در تو اثر كند و بازگردي..

هميشه گفته ام كه نمي توانم چون مريم لطيف بگويم وچون سهراب تازه و نو و چون نيما پر معنا چه رسد چون خواجه...

اما ساده گفتم و بي تكلف . حرف دل دردمند عاشقم بود و هست...

پس زشتي رخسارم و نا زيبايي صدايم و نا موزوني كلامم را به اين دل عاشقم ببخش...

و بدان كه ديگر باك ندارم ز هيچ چيز و...

                               

                            تو را مي خواهم...

                                          وبه اندازه ي بي حد خودت دوستت مي دارم.

 

                                                                         عاشق هميشه منتظر تو.

 

 



نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 ساعت 12:55 توسط امید
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لينک ثابت


مي دوني؟

يه اتاق باشه گرم گرم....روشن روشن....

تو باشي و من باشم...كف اتاق سنگ باشه....سنگ سفيد...

تو منو بغلم كني كه نترسم...كه سردم نشه...كه نلرزم....

اينجوريكه تو تكيه دادي به ديوار...پاهاتم دراز كردي...

منم اومدم نشستم جلوت و بهت تكيه دادم....

با پاهات منو گرفتي...دوتا دستتم دورم حلقه كردي...

بهت ميگم چشاتو مي بندي؟....مي گي اره...

بعد چشاتو مي بندي....بهت ميگم... قصه مي گي برام...تو گوشم؟

مي گي اره...بعد شروع مي كني اروم اروم تو گوشم قصه گفتن ..

يه عالمه قصه ي طولاني وبلند ....

مي دوني؟...

مي خوام رگ بزنم...رگ خودمو...مچ دست چپمو...يه حركت سريع...يه ضربه ي عميق...بلدي كه؟

ولي تو كه نمي دوني مي خوام رگمو بزنم....

تو چشاتو بستي....نمي دوني....من تيغ رو از جيبم در ميارم...

نمي بيني كه سريع مي برم...

خون فواره ميزنه...رو سنگاي سفيد...

نمي بيني كه دستم مي سوزه...لبم رو گاز مي گيرم كه نگم اااااخ...

كه چشاتو باز نكني و ببيني منو...و تو داري قصه مي گي....

دستمو ميزارم رو زانوم...خون مياد از دستم مي ريزه رو زانوم...

و از زانوم ميريزه رو سنگا...قشنگه مسير حركتش...حيف كه چشات بسته ست و نمي توني ببيني...تو بغلم كردي...

مي بيني كه سرد شدم...محكم تر بغلم مي كني كه گرم شم...

مي بيني نا منظم نفس مي كشم....مي گي....ااااخي ....دوباره نفسش گرفت.....

مي بيني ديگه نفس نمي كشم................

چشاتو باز مي كني....مي بيني من مردم....

مي دوني؟

من مي ترسيدم خودمو بكشم...از سرد شدن...از خون ديدن...از تنهايي مردن.....

وقتي بغلم كردي ....ديگه نترسيدم....

مردن خوب بود......اروم اروم...........................

گريه نكن ديگه....

من كه ديگه نيستم چشاتو بوس كنم و بگم خوشگل شدياااااااااااااا...

بعدش تو همون جوري ميون گريه هات بخندي...

گريه نكن ديگه....خب؟

مي شكنه دلم...........دل روح نازكه....

نشكونش ............

خب؟؟؟...............

 

 

يك نفر...

 

                    يك جايي...

 

                                                     تمام رويايش لبخند توست....

 

  و زماني كه به تو فكر مي كنه...

  احساس مي كنه كه زندگي واقعا با ارزشه...

 

 



نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 ساعت 12:54 توسط امید
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لينک ثابت



This Template Edited By MILAD.A - CopyRight © 2006 All Rights Reserved